|
فک می کنم...گاهی وقتا به خودمم دارم دروغ می گم... یعنی اول کم کم...بعد از یه مدت فک میکنم حقیقته؟! فاصله بین رویا, دروغ و حقیقت گم شد. -دکتر تا به حال به خودت دروغ گفتی؟! وقتی قرص می خوری...وقتی تو هپروتی...تو فضا...گم می شی...تو بزرگیش...تو بزرگی شکاف بین حقیقت و دروغ. بعد یه دفعه...از یه جایی...یه دفعه چاووشی می خونه: تو شعرای سپید من...جایی نمونده واسه تو...سیاهی و دربدری...از روزگار من برو... -چقد روراستی؟! وقتی تو اینه به خودم نیگا می کنم...یه ادم میبینم...که نصفش سیاهه...نصفش سفید. -"دکتر می فهمی چه زجری داره؟!" پ.ن:نمی دونم کجا بود...اما قول دادم این کار رو بکنم... حالا انجامش دادم...یه پست با صدای خودم...از ادمای بد قول متنفرم.
عجیبه... ولی حتی وقتی می دونی که باید تمومش کنی... وقتی بلاخره تموم می شه... اون احساس بد همیشگی رو داری... "کار درستی کردم؟!" پ.ن:برگرفته از فیلم Alfie,
-اخرین باری که خندیدی؟! -3 روز پیش -اخرین باری که لذت بردی؟! -یک ماه پیش -از س ک س بود؟! -تقریبا... -شرح بده -تاریک بود -از 100 چقد لذت بردی؟! - 20 تا -پس 80 تای بقیه لذتت کجاس؟! -دکتر لطفا خفه شو.
چشماشو وا کرد: این اولین رنگیه که در زندگی دیدم,ارغوانی. -ببخشید شما مشکلی دارید؟! منظورم اینه که... -نه,فکر کردم قیافتون اشناس. -همیشه وقتی پیپ می کشی همه به چشت اشنان؟! خواب دیدم تو یه اسانسورم...اسانسور سقوط کرد,یه چیزی تو دلمه... -این قسمتی از روانکاوی توئه:هر چیزی که فکر می کنی رو بنویس. -دکتر تو هیچی حالیت نمی شه...کلمه ی بی ربط تو مخ من زیاده. "ببخشید می تونم از پشت ویترینتون زل بزنم به اون پیانو؟!".
چه کسی حق تو را داد؟! منظورم این بود که"حق و حقوقت را" 5 سال جان کندن را, "اقای دکتر من رو یک جایی دور بر اینجا خواهی دید" نه اشتباه نکن ها "اینبار نه تهدید می کنم نه تهدید می شوم" چون این حق من است. همیشه وقتی شهوت دور و برم هست,بوی خون حس می کنم. وقتی چشمانم را می بندم "فقط نور قرمز است....فقط" وقتی عصبانی می شوم "خنده ام می گیرد ها,در اوج عصبانیت خنده ام می گیرد" یک روز...یک جا...دور نیست...این دور,دور باطل هم نیست... فقط اسم من را به خاطر بسپار.
پرتقال را باید با پوست گاز زد...همین طور بویش را...بوی زندگی است...بوی تنهایی می دهد... "عاشقش هستم" پرتقال هم تنها می شود,هم عاشق می شود... گاهی هم دچار سردرگمی می شود... حیف که ادم ها بوی پرتقال نمی دهند. حیف که بوی پرتقال س ک سی نیست. "ببخشید این پرتقال چنده؟!".
می خندد...آی می خندد...می گوید دوستت دارد ها...خیلی دوستت دارد...از روی اس ام اس هایش فهمیدم... می خندم...آی می خندم...می گویم بی خیال بابا...بی خیال... مستم دیگر... "وقتی مستیم همه چی خنده دار است" می خندد ...اما دیگر نمی خندد...من حس می کنم رفت توی فکر...می خواهد گریه کند... مثل قدیم های خودم دیگر... "اصلا مستی به ادم عاشق نمی سازد" من برمی گردم به گذشته... سال 70 ,20 ساله بودم...اما به کسی نگفتم. چشمانش را می بندد و زیر لب چیزی می گوید... فکر می کنم می داند...مثل بقیه...همه چیز را از چشمانم می خواند...ادم پستی است...اما چه سود که همه پستیم... "همه ما ادم های پستی هستیم که بعضی لحظات ادم های خوبی می شویم" می خندیم...آی می خندیم.
هر وقت فکر می کنم کسی می خواهد به من توهین کند,"حتما به من توهین می کند" اما اغلب اوقات به برزخش فکر میکنم...اصلا برزخ هر چیزی عین مصیبت است. هر وقت می خواهم به کسی توهین کنم "اغلب سعی میکنم توهین نکنم" اما متنفر می شوم. ولی خیلی زور دارد ها...خیلی... پ.ن:چند چیز همیشه روی نِرو من هستن,ولی بیشترشون مربوط به درس و دانشگاه و دانشجویی و استاد می شن. پ.ن1:این نیز بگذرد,همانند ان نیز که گذشت.
دل پاره پاره سیگارپیچی ما...وقتی اهنگ گوش می دهد...به هر سازی می رقصد...اما انگار اینقدر این غم بزرگ است... "که هیچوقت فراموش نمی شود" هیچوقت که نه...شاید گاهی...همیشه میاید به یاد...باز می رود... دل پاره پاره سیگار پیچی ما...دود برایش مضر است... "می گویند سرطان دارد" حتی حالیش نمی شود که فایده هم ندارد,انتظار را می گویم ها... بس نمی کند...همین طور جلو می رود...خش خش برگ ها هم زیر پایش,می گوید دوست دارم از روی برگ های خشک عمدی راه بروم...مثل این می ماند که روی برف سُر می خوردم... یا همان خانه برفی...تا سقف خانه برف امده بود ها! یادت هست؟! "تو هیچوقت فراموش نمی کنی" نه قدیم را,نه حال و نه اینده... دل پاره پاره سیگار پیچی ما...کابوس حقش است: "ان کابوس گنگ بنفش" سکوت و هر دقیقه از خواب پریدن.
اصلا ولش کن پرده ی اول و اخر رو...بیا خودم باشم...اول و اخر همه چیز لخت و زیباست...من می گم لخت قشنگه... اصلا بیا حرفای س ک سی بزنم...توش حرفه ایم ها...جان تو... اصلا ته همه این ها...ته همه لختی ها...ته همه حرفاها...ته همه بودن ها... ته همش رفتن...اصلا میام که برم...عاشق رفتنم... اصلا بیا و به من بگو ناموفق...بگو بی معرفت...بگو ته همه رفتن ها... یک روز همه می فهمن ... اون ثانیه اخر...قبل همون تاریکی همیشگی... زجر می کشی...زجر می کشیم...زجر می کشند... شب ها همه زجر می کشیم... سر همون پرده اخر... پرده اول...من...جلوی همه...اعتراف کردم. ساعت 9 شب بود,اون رفت...من تنها شدم. ساعت 10 شب بود...پارک بود:سبز و صورتی. ساعت 11 شب بود...من تنها بودم و یه سیگار. ساعت 12 شب بود...تنها نبودم... پرده اخر بود.
|
About![]()
من همونم که یک روز اینجا بودم...رفتم...برگشتم... Archives10/23/2009 - 11/21/20099/23/2009 - 10/22/2009 Specific
بلاگ کد
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
انتخاب وبلاگ برتر
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
|