تبليغاتX
جایی برای دود شدن...





















جایی برای دود شدن...

شده 387 صفحه! عاشق خودم شدم!

با چشم های باز نگاه می کنن می گن تو 3 هفته اینا رو جمع کردی؟!

پ.ن:داره کم کم خوشم میاد! عاشق حساب کردنم...عاشق عدد ام...

پ.ن1:حیف که عدد و رقم هاش مال ما نیست...فک کن اینه سود خالص به تومن 100000000000 wowwwww

پ.ن2:راس می گف! ترم اخر یا ادم دیوونه می شه یا عاشق!

پ.ن3:حیف که ازم متنفره...حیف...

پ.ن4:سه نقطه می تونه همه چیز باشه...می تونه هیچی نباشه...

+نوشته شده در Fri 4 Dec 2009ساعت7:27 PMتوسط سیگار برگ | |

فک کنم همه اردیبهشتی ها اینجوری باشن...

یعنی همه اردیبهشتی ها اینقد ک س خولن؟!

+نوشته شده در Thu 3 Dec 2009ساعت7:19 PMتوسط سیگار برگ | |

حس یه سرباز جنگ جهانی دوم رو دارم...

وقتی در خونه رو باز می کنه...می بینه هیچکس تو خونه نیست.



+نوشته شده در Wed 2 Dec 2009ساعت6:41 PMتوسط سیگار برگ | |

گفت:فرق بین دوست داشتن و عشق رو می فهمی؟!

می فهمیدم...از همان زمان ها...اما چیزی نگفتم...اخر عاشق صحبت کردن بود.

اصلا گیرم که من می گفتم می دانم,هیچوقت توفیری هم نمی کرد...چون می خواست استرسش را بدهد...

می فهمم...می فهمم...

قابل درک نیستم...

"حتی اگر روزی 100 بار هم بخوانی این متن را نمی فهمی..."

دیگر حتی اطمینان هم نمی توانم بکنم...موضوع همین است...اطمینان...

-خواهش می کنم نجاتم بده...

"تا فردا هم بخوانی...این قصه ادامه دار است..."

اصلا انرژی می گیرد ها...هر خطش...انگار جان می کنی...یک چیزی ته قلبم می گوید:

"این کابوس های پیوسته ادامه دار...از جنس تو نیستند...نیستند..."

پ.ن:انگشت های منو می بینه و میگه باید بری پیانو بزنی! پیانو!

پ.ن1:به احترام گذشته...1 دقیقه سکوت.

+نوشته شده در Wed 2 Dec 2009ساعت3:42 AMتوسط سیگار برگ | |

اروم اروم....ادما عوض می شن...

هی تو! تو چرا اینقدر عوض شدی؟!


+نوشته شده در Mon 30 Nov 2009ساعت10:13 PMتوسط سیگار برگ | |

"فک کنم باز دارم به پوچی می رسم..."

نوچ...یا افسرده ای...یا داری دیوونه می شی...

اره اره...خودشه...دیشب حس می کردم یکی رو تختمه...از پشت در هم سایه هایی رد می شد...دیدی وقتی یه سایه رد می شه با چشم بسته هم می شه دید؟!

اره...مثه سایه ات رو ساحل...

"اسمشو نوشتیم رو ساحل...موج اومد...اونو با خودش برد..."

بس کن...همش ویز ویز...همش جیغ جیغ...همش ونگ ونگ....بــــــــــــــــــس کـــــــــــــــــن!

خیلی بده که ادم نمی دونه فردا چی می شه...اگه بهم بگن...یه روزی,یه جایی,یه ساعتی...همون جا پرت می شی...همون جا میوفتی...دردش کمتره...

"درد نه زجر...مثه سردرد...م مثل میگرن...ش مثل شبه میگرن"

قبلا فکر می کردم من تنها ادم روی زمینم...

"حالا فهمیدم تنها زمینی هستم که ادم نیستم"

دینگ دینگ...کسی خونه هست!؟


+نوشته شده در Sat 28 Nov 2009ساعت8:47 PMتوسط سیگار برگ | |

فک کنم خدا داره ازم انتقام می گیره...

حالا نمی شد به چیزی غیر از پرتقال حساسیت داشته باشم!؟

+نوشته شده در Fri 27 Nov 2009ساعت8:33 PMتوسط سیگار برگ | |

شبای بی ستاره...تاریکه...


شب رفت,ماه رفت, ستاره رفت...عوضش توهم اومد با طعم الکل و س ک س...

+نوشته شده در Fri 27 Nov 2009ساعت1:48 AMتوسط سیگار برگ | |

گذاشتم رو "ترس شادمهر"...

این از کدام ترس هاست؟! همان هایی که می دانی بلاخره سرت می اید؟! توی یک روز پاییزی...یا فوقش خیلی رمانتیک تر زیر برف؟! یا از ان هایی که نمی دانی کجا و چطوری همچین یقه ات را می گیرد که دهنت سرویس شود؟!

یاد گرفتم که ادم ها دو دسته ان:

ادم هایی که می ترسن...و ادم هایی که نمی ترسن...

فرقش این است که وقتی می ترسی سال ها عذاب می کشی...ولی بلاخره می گویی راحت شدم!

فرقش این است که سال ها نمی ترسی و خوشی و بلاخره یک جایی,یک طوری,حقیقت خفتت می کند...

به نظرم اغلب حقیقت به همه مان تجاوز می کند...

خوبیش این است که به همه تجاوز می کند...

"لطفا کلید را بچرخان..."

پ.ن:اسم فیلمش این بود:حوادث پس از انتخابات ایران.

پ.ن1:حالا که خوب فکر می کنم...می بینم...من جز دسته دومم...از همان هایی که "حقیقت" یک روز...یک جایی...می زند پس کله شان...اما خوبیش این است که نمی ترسند.

پ.ن2:خودمانیم ها..."ترس" اینقدرها هم بد نیست...

پ.ن3:یه روز سر پاییزی...چیه؟ چرا ترسیدی...؟!

یه روز سر پاییزی...همه می ریم...همه...

+نوشته شده در Thu 26 Nov 2009ساعت4:0 PMتوسط سیگار برگ | |

چند هفته پیش...یه فیلمی دیدم...که وسطاش قطع می کردم...بعد می رفتم یه گوشه گریه می کردم...

چند هفته پیش...یه فیلمی دیدم...که روح و جسم و روان منو سخت ازرد...

چند هفته پیش...52 دقیقه فوش بود و ناراحتی...

تازگی ها نمی دونم چرا وطن پرست شدم... وقتی بر میگردم عقب...می بینم کلا هیچوقت نه وطن پرست بودم,نه شهر پرست...

اما وقتی 52 دقیقه فیلمی رو دیدم...و گذاشتمش کنار 52 دقیقه از فیلم هایی که قبلا دیده بودم...52 دقیقه فیلم هایی که ایرانی نبودند...همین هموطن مادر قحبه ای که می خواستم سر به تنش نباشد...عجیب مرا به فکر برد...

بعد یاد اهنگ سیاوش افتادم و تمام اهنگ های کس شعری که در مورد رفتنه...

ولی ارزو نکردم کاش 52 دقیقه یک فیلم دیگری می دیدم...

چون برای اولین بار 52 دقیقه فیلمی دیدم که حقیقت بود...

کاش همه فیلم ها 52 دقیقه بودند...ای کاش...

می دونی...من از این خجالت نمی کشم که گاهی وقتا گریه می کنم...

"نسل 60 ای ما دارد با یک تراژدی می میرد"

+نوشته شده در Wed 25 Nov 2009ساعت1:12 PMتوسط سیگار برگ | |